تبليغاتX
زرشک...

زرشک...

من می نویسم. همین...

دخترا چند نوع داداش دارن؟!

 

1-داداش اینترنتی تا هر وقت خواستن ازش اکانت مجانی بگیرت!و بدون وجدان درد اد لیستشو نو پر از این داداشیهای رنگ و وارنگ کنن!

2-داداش خر زور تا در موقع لزوم حال بعضیا رو بگیره

3-داداش خوش تیپ و پولدار تا به دوستاش بگه این بی-اف منه

4-داداش خر خون تا در موقع امتحان براش تقلب بنویسه

5-داداش ماشین دار تا اونو اینور و اونور برسونه

6-داداشی که چشم دیدنشو نداره(همون داداش واقعی خودش)!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 9:32 توسط سیما| |


 

 

يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .

سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند .

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 13:2 توسط سیما| |


چارلي چاپلين به دخترش:

 

 تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده!

 هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن

 قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي

سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه

تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم

 زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم

...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12:13 توسط سیما| |


زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌كشی كردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد كه همسایه‌اش درحال آویزان كردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی كرد اما چیزی نگفت. هربار كه زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشك شدن آویزان می‌كرد، زن جوان همان حرف را تكرار می‌كرد تا اینكه حدود یك ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب كرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام كه چه كسی درست لباس شستن را یادش داده."

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز كردم!

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:55 توسط سیما| |


نمیدونم تا به حالا به یک سری سوال های عجیب برخوردین که مطن باشید جواب اون ها درست است! امروز یک سری سوالات جالب براتون اماده کردم که کر کر خنده است! که فکر نکنم کسی بتونه جواب بده من که هرچی فکر کردم نشد که نشد به هرحال ببینم کسی میتونه جواب بده!

 

سوالات را بخوانید:

1- جنگ صد ساله چقدر طول کشید:

الف)  116 سال

ب)  99 سال

ج)  100 سال

د) 150 سال

 

2- کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشوند؟

الف) برزیل

ب) شیلی

ج) پاناما

د) اکوادور

 

3- روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟

الف) ژانویه

ب) سپتامبر

ج) اکتبر

د) نوامبر

 

4- اسم شاه جرج ششم چه بود؟

الف) ادر

ب) ادوارد

ج) جرج

د) مانوئل

 

5- نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده است؟

الف) قناری

ب) کانگورو

ج) توله سگ

د) موش

    

.

.

.

.

.

این جواب سوال ها!

 

جواب ها:

1 - جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشید. ( 1337 - 1453)

2 - کلاه پانامایی در اکوادور تولید میشود.

3 - انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشود.

4 -  اسم شاه جرج آلبرت بوده که بعد از رسیدن به مقام پادشاهی به جرج تغییر کرده.

5 - توله سگ ، اسم لاتین آن Insularia Canaria  است که یعنی جزایر توله سگ.

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:46 توسط سیما| |


--: آقا ببخشین! کبریت دارین؟!

                                                    -: خجالط بکش جوون، من همسن تو که بودم، غهرمان کشتی بودم!! 

         --: می بخشین خانوم! کبریت دارین؟

                                                   -: ...(سکوت)...

        --: ببخشید! آقا کبریت دارین؟

                                                  -: معزرت میخام، من عجله دارم!

        --: خانوم ببخشید ....آآ....

                                                  -: گم شو...!      بی حیا...!!

        --: آقا شرمنده! کبریت دارین؟

                                                 -: آقا رو... کبریت میخاد... ها.. هها.. ها

        --: می بخشید خانوم!  کبر...

                                                 -: اوه.. شرمنده! من غصد اذدواج ندارم!!

        --: شرمندم آقا! کبریت خدمتتون هست؟

                                                 -: (با صدای آهسته)  ایدز داری؟!!

        --: مادر ببخشید! کبریت دارین؟

                                                 -: خدا بده مادر...!   خدا بده... شرمنده!!

        --: آقا ببخشید! کبریت دارید؟

                                                 -: داداش! اگه داشتی، منم خاطرشو میخام!

        --: خانوم! روم سیا! کبریت دارین؟

                                                 -: ...اواه...ش.... اووووم...!!

        --: می بخشید آقا! کبریت دارید؟

                                                 -: ژقالی ندارم! شه ژمانه میخای یا ژمبوری؟!

        --: مادر! می بخشین! کبریت دارین؟

                                                 -: همین شما معتادا جامعه رو به لجن کشوندین دیگه!! ..انگل جامعه!! 

        --: آقا!! کبریت خدمتتون هست؟

                                                 -: مشغالی ده هژار تومن!! خریداری؟!!

        --: باید ببخشید! کبریت دارین؟

                                                 -:  کصافت! مگه خودت خاهر و مادر نداری؟!

        --: شرمنده خانوم! کبریت دارین؟!

                                                 -: مادر! به جوونیت رهم کن!!

        --: پدر جان! کبریت دارین؟

                                                 -: یه دونه داشتم، که اونم توی این رژیم از  دستم  پرید!! نه آقا جون، ندارم!!

        --: خانوم ببخشید! کبریت دارین؟

                                                 -: پسر!  تو جوونی، برو کار کن!!

        --: آقا ببخشید! کبریت دارین؟

                                                 -: (با دستپاچگی) ششرمنده عذیذ! من اهل خلاف ملاف نیسسم داداش!! 

        --: می بخشین! کبریت دارید؟

                                                 -: خودتی عمو! منم یه روز تجارت دو ذاری می کردم، برو یکی دیگه رو سیا کن! ما این کاره ایم!!!

                                                     .

                                                     .   

                                                     .                                                

                                                     .

و پیرمرد، اون شب، زیر پل، از سرما مر د... مرد... مرد، و من نتونستم حتا یه آتیش براش روشن کنم!!!

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 13:29 توسط سیما| |


سلام...

چند تا پست گذاشته بودم ولی بنا به دلایلی  حذفشون کردم.

شاید بازم نتونستم چند مدتی بیام...

موفق باشین

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:27 توسط سیما| |


سلام.

ببخشید خیلی وقت بود نتونستم بیام پست بذارم...

آخه بعد از تعطیلات عید از همه درسامون امتحان گذاشتن!

هر روز پشت سر هم!...

آخه تو کدوم مدرسه نورمالی اینقدر خل بازی در میارن؟

مخامون هنگ کرده.

شاید نتونم تا چند وقت دیگه بیام. چون بعد از این امتحانامون شفاهی ها و بعدش امتحانای نهاییمون شروع میشه...

بدبختی داریما!...

یعنی شاید تا آخر خرداد نیومدم. میدونم دلتون برام تنگ میشه ولی تحمل کنین. سختی های زندگیه که آدمو می سازه!... در مورد انتخابات هم عاقل باشین! همینو می تونم بگم.

دستتون دارم. فعلا بای...

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 15:8 توسط سیما| |


این مطلب داستان دو مرد متاهلی است که دور از همسرانشان به سفر رفته اند.یکی از آنها به دور از همسر خود به خوشگذرانی و عیاشی مشغول می شود.اما مرد دوم سر به زیر و پایبند اخلاقیات بود. اکنون بشنویم نظر مرد دوم را درباره عشق و دوست داستن:
مرد سر به زیر و وفادار گفت : " به نظر من عشق فقط این نیست که کارهایی که محبوب را خوشایند است.بلکه معنای آن این است که از کارهایی که موجب ناراحتی و آزردگی خاطر محبوب می شود دوری جوییم.من چون می دانم که انجام حرکتی زشت از سوی من ، حتی اگر همسرم هم خبردار نشود ، می تواند روزی موجب آزردگی خاطر او شود و چه بسا این روز در آن دنیا و پس ازمرگ باشد ، باز هم دلم نمی آید خاطر او را مکدر سازم و به همین خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقی را در مورد خودم اجرا می کنم و نسبت به آن سختگیر هستم ."
" دقیقا این معنی عشق است . مهم نیست که برای ربودن دل محبوب چقدر از خودت مایه می گذاری و چقدر زحمت می کشی و چه کارهای متنوعی را انجام می دهی تا خود را برای او دلپذیر سازی و سمت نگاهش را به سوی خود بگردانی ، بلکه عشق یعنی اینکه مواظب رفتار و حرکات خود باشی و عملی مرتکب نشوی که محبوب ناراحت نشود . این معنای واقعی دوست داشتن است .
"دوست عزیز پس اگر کسی شما رو واقعا دوست داشته باشه هرگز موجب ناراحتی شما نخواهد شد،حتی در مقابل کار نادرست شما رفتاری مناسب و شایسته خواهد داشت.
به قول گابریل گارسیا مارکز: "هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود."

 امیدوارم عشق حقیقیتون رو پیدا کنید و در کنارش به آرامش برسید.

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 0:19 توسط سیما| |


قداست ایران

بلندی دماوند

اصالت نوروز

قدرت آرش

شرافت کاوه

غیرت بابک

 

 نجابت مازیار

زیبایی شیرین

عشق فرهاد

شکوه جمشید

عمر پرسپولیس

منش کورش

پندار نیک

گفتار نیک

کردار نیک... را از اهورای پاک برایتان در این نوروز سفید آرزو می کنم.

سال نو مبارک.

 

 

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 23:5 توسط سیما| |


یه چیزی دید گفتم بذارم تو وب.

یه عکس دسته جمعیه.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 0:14 توسط سیما| |


با سلام

 

ببخشید که خیلی وقته نیومدم راستش والنتاین یکی از روزایی که همه ی وبلاگدارها

 

توی وبلاگشون پست می ذارن.

 

راستش من تو ی روز والنتاین بیشتر تو فاز تنهایی خودم بودم!...

 

می دونین... من دوست پسر ندارم!...

 

در هر صورت هر چند خیلی ازش گذشته ولی بازم بهتون تبریک میگم.

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 9:1 توسط سیما| |


سلام بچه ها.

امشب چه خبره...

امشب می ره تو ۲۴سالگی. اگه گفتین کی؟

عشقم...

حسین تهی!...

 

امشب ششم بهمنه و تولد حسین تهی

با لاخره...

تولد خوشگل ترین و خوشصدا ترین و خوشتیپ ترین رپر ایرانو تبریک میگم!

در ضمن... به خاطر این با سبز نوشتم چون سبزو دوست داره!

بی خیال...

اگر یه روز اومد و این وبلاگو خوند...

میوام بهش بگم:

دوستت دارم جیگرم!

خیلی خیلی خیلی زیاد.

تا غش نکردم بهتره کوتاه بیام!

 

 

 

یک سال دیگه هم از زندگیش شروع شد...

از صمیم قلب براش آرزوی موفقیت دارم...

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 23:31 توسط سیما| |


دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.

پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:

لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست

باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون:

روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 19:26 توسط سیما| |


بني آدم اعضا يکديگرند که مثل سگ بهم مي پرند چو عضوي بدرد آورد روزگار که پنچر شود چرخ آموزگار تو کز محنت ديگران بي غمي گمونم پسر عمه شلغمي!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 19:29 توسط سیما| |


از پدري پرسيدند آيا درست است كه ميگويند "زماني فرا خواهد رسيد كه پسر ها بزرگتر از پدرشان خواهند شد؟"

 

گفت:" اتفاقا اين موضوع سخت ذهن مرا به خود مشغول داشته است. البته كاري به استعداد و نبوغشان ندارم منظور من سن و سال

 

آنهاست!"

 

 

پرسيدند:" به چه دليل؟"

 

 

گفت:"به اين دليل كه برايتان شرح خواهم داد:



 
  • وقتي 30 ساله بودم فرزندمان متولد شد. يعني 30 برابر او سن داشتم.

 

  • وقتي 2 ساله شد من 32 سال داشتم . يعني 16 برابر او سن داشتم.

 

  • وقتي 3 ساله شد من 33 سال داشتم. يعني 11 برابر او سن داشتم.

 

  • وقتي 5 ساله شد من 35 سال داشتم. يعني 7 برابر او سن داشتم.

 

  • وقتي 10 ساله شد من 40 سال داشتم. يعني 4 برابر او سن داشتم.

 

  • وقتي 15 ساله شد من 45 سال داشتم. يعني 3 برابر او سن داشتم.

 

  • وقتي 30 ساله شد من 60 سال داشتم. يعني فقط 2 برابر او سن داشتم.

 

 

 ميترسم اگر به منوال پيش برود به زودي از من جلو بزند و او بشود پدر من و من بشوم پسر او!!!"

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 23:54 توسط سیما| |


 

من خیلی آهنگ بغض رو دوست دارم.واقعا دوست دارم اون رو کامل بشنوم.اگر کسیاون رو کامل داره برام بفرسته!!!

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:31 توسط سیما| |


به پای هم پیر شن.
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:25 توسط سیما| |


عاشقانه ترين آواز يك كلاغ

كلاغ، لكه ننگى بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستى و صداى ناهموار و ناموزونش خراشى بود بر صورت احساس. با صدايش نه گلى مى شكفت و نه لبخندى بر لبى مى نشست. صدايش اعتراضى بود كه در گوش زمين مى پيچيد.
كلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. كلاغ فكر مى
 كرد در دايره قسمت، نازيبايى ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتى است كه هرگز او را شامل نمى شود. كلاغ غمگينانه گفت: كاش خداوند اين لكه سياه را از هستى مى زدود و بال هايش را مى 
بست تا ديگر آواز نخواند.
خدا گفت: «صدايت، ترنمى است كه هر گوشى آن را بلد نيست، فرشته
 ها با صداى تو به وجد مى آيند. سياه كوچكم! بخوان. فرشته 
ها منتظر هستند.» و كلاغ هيچ نگفت.
خدا گفت: «سياه چنان مركب كه زيبايى را از آن مى
 نويسند و تو اين چنين زيبايى 
ات را بنويس و اگر نباشى، جهان من چيزى كم دارد، خودت را از آسمانم دريغ نكن و كلاغ باز خاموش بود.»
خدا گفت: «بخوان براى من. بخوان اين منم كه دوستت دارم، سياهى
 ات را و خواندنت را» و كلاغ خواند اين بار اما عاشقانه 
ترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد.

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 23:13 توسط سیما| |


با باد می روم بالا ...

 


به گنجشک گفتند ، بنویس :


عقابی پریده


عقابی فقط دانه از دست خورشید چیده


عقابی دلش آسمان ، بالش از باد ، به خاک و زمین تن نداد .


و گنجشک هر روز


همین جمله ها را نوشت


و هی صفحه صفحه


و هی سطر سطر


چه خوش خط و خوانا نوشت


 و هر روز دفتر مشق او را


معلم ورق زد


و هر روز گفت : آفرین


چه شاگرد خوبی ، همین


***


ولی بچه گنجشک یک روز


با خودش فکر کرد :


برای من این آفرین ها که بس نیست


سؤال من این است


چرا آسمان خالی افتاده آنجا ؟


برای عقابی شدن


چرا هیچ کس نیست ؟


 انقدر کوچکم که در مشتت جایی نمی گیرم ...


***


چقدر « از عقابی پرید »


فقط رونویسی کنیم


چقدر آسمان ، خط خطی


بال کاهی


چرا پر کشیدن فقط روی کاغذ


چرا نقطه هر روز باز از سر خط


چرا ... ؟


برای رهایی از این صفحه ها


نیست راهی ؟


***


و گنجشک کوچک پرید


به آن دورها


به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست


به آن نورها


و هی دور و هی دور و هی دورتر


و از هر عقابی که گفتند مغرورتر


و گنجشک شد نقطه ای


نه در آخر جمله ، در دفتر این و آن


که بر صورت آسمان


میان دو ابروی رنگین کمان

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:21 توسط سیما| |